تبليغاتX
شب تاریک

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

نیمه

اين هم لحظه اي است كه نگاه در حسرت

ديدارت مي ماند . تشنه تراز آنم كه تنهايي

سيرابم كند.فرصت گذشتن وگناه آنقدر

نزديك است كه توبه جايي ندارد.

معصيت نگاه هم رو به مردابي رفته است

كه تنها همدمش برگهاي خسته درختان است.

خدايا دستانم توان بالا آمدن ندارد

بنده حقيرت ازنگاهها مي هراسد ازتنها شدن

مي ترسد كه فقط تنها اميدش هم ازدست بده.

خدايا پاهام توان راه رفتن ندارد.

امشبم دعوت توام دعوت زيبايي هاي تو

دعوت نگاه نافذت اما دستانم خالي تراز

ان است كه به سويت دراز شوم.

اين بار تنها تراز سايه بودن به تو پناه

مي آورم تورا مي يابم كه تنها همدم بودني.

نوشته شده توسط تندیس در 21:18 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم تیر 1385

دلم گرفته

امروز هوا جور دیگه ای بود ..کم بود یه چیزی غوغا می کرد

بازم همون مسیر همیشگی بدون داشتن هدف....

تا حالا انقدر تحقیر نشده بودم..اونم بدون دلیل

طعم نیستی رو تویک لحظه نچشیده بودم

شاید خیلی کوچیکتر از آن بودم که به ذهنم برسه

آیا عشق اینه که تویک لحظه خودتو گم کنی

ندونی از کجا اومدی ...

دلم خیلی گرفته عشق رو سر چها راه ها به

قیمت گل سرخی حراج گذاشته اند..

و من به ته کوچه خیره مانده ام

نوشته شده توسط تندیس در 20:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385

گر چه رفتی

گر چه رفتی من نگاهت را به خاطر می سپارم

                          چشمهای بی گناهت را به خاطر می سپارم

گر چه می دانم که ما هم بی وفا بودیم .اما

                                بعد از اینها درد و آهت را به خاطر می سپارم

هر شبانگاه بر سر راهت می نشینم تا بیا یی

                                       بی تو اما خاک راهت را به خاطر می سپارم

کاشکی چون برکه هر شب روی ماهت را ببینم

                                        انعکاس روی ماهت را به خاطر می سپارم

 

 

نوشته شده توسط تندیس در 11:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم فروردین 1385

سکو

از خواب بیدار می شود.پنجره را باز می کند.

نگاهی به دنیای بیرونش می اندازد.می خواهد

از لحظه ها فرار کند.چشمانش سویی ندارد.

ذهنش هجوم خاطرات را باور نمی کند.دستانش

منجمد است کنار سکویی می نشیند....

باران بهاری تمام ذهنش را فرا می گیرد

لبخندش سکوتی را در بر دارد ..او را به یاد

می آورد در کنج خاطراتش!!!!!

او که پا به دنیای ساده اش گذاشت

تا همدمش شود حرف هایش ّّّ آزارش می داد

  باورش نمی شد او دیگه نباشد تنها خیالش

باشد که  او را در بر گیرد ..او دیگر نمی توانست

به خانه با گردد جایی در کنارشان نداشت..او

فریبش داده بود و تنها عطر تنش را به یادگار

گذاشته بود دیگر تنها بود و آسمان به حالش

می بارید.......

و دیگر سکویی برای او وجود نداشت

نوشته شده توسط تندیس در 16:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم فروردین 1385

زندگی

زندگی را هیچ کس نمی داندچگونه و چراباید شروع

کند.شاید با یک تولد عرصه زندگی را سر آغازی باشد

که هیچ گونه اختیاری در آن نیست .شاید عرصه زندگی

 را یک هوس آغاز گر آن باشد یا وصلتی که از روی اختیار

عرصه را برای تولدی بنیانگذاری می کنند.اگر زندگی شروع

 وپایانش به صورت یک هوس یا یک اختیار باشد پس نباید

بگذاریم هوسی زود گذر موجودی بی گناه را بر عرصه زندگی

وارد نماید و نا خواسته او را که هیچ اراده ای از خود نداردبه این

دنیای فانی وکثیف که از آن هیچ نمی داند پا بگذارد پس باید هوس

یا اختیار را در خود کشت چون نباید بنیانگذار یک تولد شویم .

مگر ما دا این دنیای فانی چه کرده ایم ؟

به جز اینکه همانند یک ستاره ظلمت بودیم و همانند یک زندانی

در این دنیا آمده ایم .هر آنچه که گذر زمان وعمر همانند باد

می باشد و هر انسانی در طول عمر خود در می یابد که نیمی

از خود را کم دارد و باید نیمه گمشده خود را بیابد.تا به کمال

و سعادت برسد و با بازیافت نیمه گمشده خودرا به توانایی بالا

می رساند .چه بسا دل شکستن آسان بوده ......

بهتر آن است که با به دست آوردن دل و عشق ورزی به آن

عشقی آسمانی بنیانگذاری نماییم...........

نوشته شده توسط تندیس در 13:42 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم اسفند 1384

هر کسی

نوشتن را آغاز می کنم وشروع به نوشتن حرفهایی رو می کنم

۲که هر کسی می تونه در موردش بنویسه بدون اینکه تجربه ای

داشته باشه ...و حتی می تونه مفهوم آن را در جملاتی کوتاه

بیان کنه  اما بدون اینکه به عمق کلماتش فکر کنه به تا ثیراتی

که  با کلماتش روی دیگران می زاره هر کسی می تونه عاشق بشه ؟

عاشق عروسکش تو رویاهاش ./و اون رو به حرکت در بیاره تا شروع

 به چرخیدن کنه ولی تا کی! بالاخره عرمسک از بازی خسته می شه

می خواد بدون واقعا وجود داره یا نه واقعا معنی عاشق شدن چیه

آیا احساسی که در آدم به وجود می آد هوس یا عشق ....

عشق مقدس تر از اون که هوس آلوده بشه و آن هنگام

که عشق با یک نگاه آغاز شد///

نوشته شده توسط تندیس در 23:2 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم اسفند 1384

به خاطر

به خاطر خواهم داشت باد پاییزی را

به ساحل خواهم برد ماهی تنها را

به طو فان خواهم نشاند بد نامی را

به دنیا خواهم فهماند هستی را

به آسماننشان خواهم داد پاکی را

به لبها خواهم نشاند مهر سکوت را

آری فهمیدنش سخت است

فهمیدن آن که عاشق نیستی

تظاهر به آن آسان تر از ریختن برگ های پاییز

نوشته شده توسط تندیس در 21:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم اسفند 1384

سلام

سلام به شما دوستان عزیز من تازه شروع به نوشتن

در این وبلاگ کردم خوشحالم می کنید اگر  عقاید خود

با من در میان بگذارید

نوشته شده توسط تندیس در 20:15 |  لینک ثابت   •