پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
نیمه
ديدارت مي ماند . تشنه تراز آنم كه تنهايي
سيرابم كند.فرصت گذشتن وگناه آنقدر
نزديك است كه توبه جايي ندارد.
معصيت نگاه هم رو به مردابي رفته است
كه تنها همدمش برگهاي خسته درختان است.
خدايا دستانم توان بالا آمدن ندارد
بنده حقيرت ازنگاهها مي هراسد ازتنها شدن
مي ترسد كه فقط تنها اميدش هم ازدست بده.
خدايا پاهام توان راه رفتن ندارد.
امشبم دعوت توام دعوت زيبايي هاي تو
دعوت نگاه نافذت اما دستانم خالي تراز
ان است كه به سويت دراز شوم.
اين بار تنها تراز سايه بودن به تو پناه
مي آورم تورا مي يابم كه تنها همدم بودني.
شنبه هفدهم تیر 1385
دلم گرفته
بازم همون مسیر همیشگی بدون داشتن هدف....
تا حالا انقدر تحقیر نشده بودم..اونم بدون دلیل
طعم نیستی رو تویک لحظه نچشیده بودم
شاید خیلی کوچیکتر از آن بودم که به ذهنم برسه
آیا عشق اینه که تویک لحظه خودتو گم کنی
ندونی از کجا اومدی ...
دلم خیلی گرفته عشق رو سر چها راه ها به
قیمت گل سرخی حراج گذاشته اند..
و من به ته کوچه خیره مانده ام
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385
گر چه رفتی
چشمهای بی گناهت را به خاطر می سپارم
گر چه می دانم که ما هم بی وفا بودیم .اما
بعد از اینها درد و آهت را به خاطر می سپارم
هر شبانگاه بر سر راهت می نشینم تا بیا یی
بی تو اما خاک راهت را به خاطر می سپارم
کاشکی چون برکه هر شب روی ماهت را ببینم
انعکاس روی ماهت را به خاطر می سپارم
چهارشنبه دوم فروردین 1385
سکو
نگاهی به دنیای بیرونش می اندازد.می خواهد
از لحظه ها فرار کند.چشمانش سویی ندارد.
ذهنش هجوم خاطرات را باور نمی کند.دستانش
منجمد است کنار سکویی می نشیند....
باران بهاری تمام ذهنش را فرا می گیرد
لبخندش سکوتی را در بر دارد ..او را به یاد
می آورد در کنج خاطراتش!!!!!
او که پا به دنیای ساده اش گذاشت
تا همدمش شود حرف هایش ّّّ آزارش می داد
باورش نمی شد او دیگه نباشد تنها خیالش
باشد که او را در بر گیرد ..او دیگر نمی توانست
به خانه با گردد جایی در کنارشان نداشت..او
فریبش داده بود و تنها عطر تنش را به یادگار
گذاشته بود دیگر تنها بود و آسمان به حالش
می بارید.......
و دیگر سکویی برای او وجود نداشت
سه شنبه یکم فروردین 1385
زندگی
کند.شاید با یک تولد عرصه زندگی را سر آغازی باشد
که هیچ گونه اختیاری در آن نیست .شاید عرصه زندگی
را یک هوس آغاز گر آن باشد یا وصلتی که از روی اختیار
عرصه را برای تولدی بنیانگذاری می کنند.اگر زندگی شروع
وپایانش به صورت یک هوس یا یک اختیار باشد پس نباید
بگذاریم هوسی زود گذر موجودی بی گناه را بر عرصه زندگی
وارد نماید و نا خواسته او را که هیچ اراده ای از خود نداردبه این
دنیای فانی وکثیف که از آن هیچ نمی داند پا بگذارد پس باید هوس
یا اختیار را در خود کشت چون نباید بنیانگذار یک تولد شویم .
مگر ما دا این دنیای فانی چه کرده ایم ؟
به جز اینکه همانند یک ستاره ظلمت بودیم و همانند یک زندانی
در این دنیا آمده ایم .هر آنچه که گذر زمان وعمر همانند باد
می باشد و هر انسانی در طول عمر خود در می یابد که نیمی
از خود را کم دارد و باید نیمه گمشده خود را بیابد.تا به کمال
و سعادت برسد و با بازیافت نیمه گمشده خودرا به توانایی بالا
می رساند .چه بسا دل شکستن آسان بوده ......
بهتر آن است که با به دست آوردن دل و عشق ورزی به آن
عشقی آسمانی بنیانگذاری نماییم...........
یکشنبه هفتم اسفند 1384
هر کسی
۲که هر کسی می تونه در موردش بنویسه بدون اینکه تجربه ای
داشته باشه ...و حتی می تونه مفهوم آن را در جملاتی کوتاه
بیان کنه اما بدون اینکه به عمق کلماتش فکر کنه به تا ثیراتی
که با کلماتش روی دیگران می زاره هر کسی می تونه عاشق بشه ؟
عاشق عروسکش تو رویاهاش ./و اون رو به حرکت در بیاره تا شروع
به چرخیدن کنه ولی تا کی! بالاخره عرمسک از بازی خسته می شه
می خواد بدون واقعا وجود داره یا نه واقعا معنی عاشق شدن چیه
آیا احساسی که در آدم به وجود می آد هوس یا عشق ....
عشق مقدس تر از اون که هوس آلوده بشه و آن هنگام
که عشق با یک نگاه آغاز شد///
یکشنبه هفتم اسفند 1384
به خاطر
به ساحل خواهم برد ماهی تنها را
به طو فان خواهم نشاند بد نامی را
به دنیا خواهم فهماند هستی را
به آسماننشان خواهم داد پاکی را
به لبها خواهم نشاند مهر سکوت را
آری فهمیدنش سخت است
فهمیدن آن که عاشق نیستی
تظاهر به آن آسان تر از ریختن برگ های پاییز
